|
m y l i f e
|
حالا فکر کن باعث این حال خرابت همونی باشه که فقط با اون می تونی حرف بزنی برای سبک شدن ...
دارم تیکه تیکه میشم ؛ خودمُ رو صندلی گوشه اتاق ، خودمُ رو تخت زیر پتو ، خودمُ در حال قدم زدن تو اتاق ، خودمُ کف زمین در حال گریه ، ... خودم رو تو هوا ، جلو پنجره طبقه هفتم ، ... پنجم ... دوم ... کف زمین سرد ، تو گور ... می بینم ، در حالی که هنوز چشمانم بازست ،
حاالم خراابه ...
سونات ۲ (می مینور ) هایدن (موومان فاینال) ،
سونات ۱ بتهوون ،
والس ۷ و ۱۲ و ۱۶ شوپن ،
انوانسیون دوصدایی شماره های ۲ ، ۹ ، ۱۳ ، ۱۴ باخ ،
انوانسیون سه صدایی شماره ۱ باخ ،
سونات سی بمل ماژور (۱۳) موتزارت ،
پرلودوفوگ شماره ۲ (کتاب دو) باخ ،
...
اکنون (نیمه کاره) : انوانسیون هفت (۳صدایی) باخ ،
آواز بیکلام ۲۱ مندلسون ،
سونات ۷ (دو ماژور) موتزارت .
آرزو (!) : نوکتورن ۱۹ و ۲۰ شوپن . . . مهتاب و پاتتیک بتهوون ... قانعم به همینا ...
و من گوشی برای درد دل های بی پایان تو هستم ،
از توان این حروف خارج است این قصه ...
نخوام بگم چرا تو این سن احساس می کنم دارم میمیرم ... که چرا عصبی میشم ، چرا مشکل تنفسی بهم دست میده ، چرا انگشتای دستم قفل میشه ، چرا سردرد میشم ، چرا احساس می کنم بغضم می خواد خفم کنه ...
نمی فهمم ... کجای کارم اشتباهه ... نمی فهمم از غرور توئه ... یا از ضعف من ...
نمی دونم روزی می رسه که به یه احساس خوبِ طولانی برسم ... می رسه اون روزی که بدون ترس ، بدون ضعف نگات کنم ، راحت کنارت راه برم و نترسم از این که الان چی میشه ...
این بار هیچ کاری نمی کنم برای عوض شدن اوضاع ... می زارم ببینم روزا چجوری پیش میره ...
اما یه حس خیلی بدی ته دلم میگه این چرخه باز هم تکرار میشه ...
خیلی دلتنگم .
از خودم دورم ... از تو هم همین طور ...
دلی که مـی گـیـرد ...
چشمی که می گرید ...
...
نمی دونم دارم به کجا میرم ، می دونم این مسیر درستی نیست ... گیجم ، انگار دارم خواب می بینم ، هنوز نمی خوام باور کنم ، خودم رو ... نمی تونم باور کنم ، نیست کسی کمکم کنه ...
اگر باشه باعث عذابم میشه ... چون من نباید این باشم ، نمی خوام اینجوری باشم ...
کاش زمان تو این لحظه همین جا توقف می کرد ، کاش می تونستم ثابت کنم بهت زمان می تونه معنی خودش رو از دست بده ...
کاش
این
من
نبودم . . .
مدتیه که دارم سعی می کنم خودم رو قوی کنم ، شخصیتم رو جوری ارتقا بدم که تو برخورد با این آدما کم نیارم و نزارم هر اتفاق ساده ای رو من تاثیر بزاره ، تا حدودی هم احساس می کنم موفق شدم ...
من مطالعه درباره ی رفتارای مختلف و شناختن انواع افکار و شخصیت رو دوست دارم شاید به همین خاطر فکرم رفته سمت روانشناسی ...
...
اگر حتی یک ذره ، حتی بسیار کم ، فقط احساس کردین که کسی بهتون نیاز داره حتما به طرفش برین ، یک قدم رفتن شما یه دنیا برای اون ارزش داره ...
...
می تونم بگم یه جورایی پشیمونم که با کلی زحمت اومدم دانشجو موسیقی شدم ، نه به خاطر خود رشته ، اتفاقا هنوز خیلی دوست دارم این رشته رو ، ولی متوجه شدم بیشتر دوست دارم روان شناسی می خوندم (!) وای ... واقعا بی انگیزه شدم ، اصلا نمی دونم چی کار کنم ، من دیپلمم تجربی یه ، اما رفتم پیش هنر خوندم و ...
حتی دارم فکر می کنم لیسانس رو بگیرم و برای فوق برای روان شناسی بخونم ، البته نمی دونم میشه یا نه و اگر میشه چقدر احتمال داره ... اه ! تف !
چند روز دیگه انتخاب واحد می کنم ، دانشگاه شروع میشه ، سرگرم میشم ، فکر می کنم روزای خوبی در انتظارمه ... پاییز رو دوست دارم ، ولی هیچ وقت دلیل مشخصی نتونستم برای علاقه ام پیدا کنم ، شاید از بوش خوشم میاد ، بوی پاییز ، پاییز ...